حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

پایان تعطیلی تابستانه

سلام عزیز دل مامانی آخرین روزای اردکان بودنمون رو داریم سپری می کنیم. تو این مدت شما خیلی کارا یاد گرفتی خیلی حرفا یاد گرفتی و خیلی بازی کردن با بچه ها رو یاد گرفتی و این چیزا خیلی برای من و بابایی جالب و شیرین بود. روزای سختی رو باهم سپری کردیم. چیزایی که حتی تو دیدنش تو خواب هم منو دیوونه میکرد.... بازم باید بگم خدایا شکرت.... بابت این همه نعمت هایی که بهم دادی و من این روزا نمی بینمشون بی خیال دخترم بزار از شیرینیای خودت برات بگم که شدی همه ی وجودم. هر موقع بابایی بیرون میره میخوای باهاش بری زود حاضر میشی و نفر اولی شما... بعضی وقتا با بابایی میری خونه ی مادرجون و بعضی وقتا هم با من میای ...
27 شهريور 1393

تولد بابایی

  تـــــــــــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــــدت مبـــــــــــــــــــــــــــــارک همســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر مــهــــــــــــــــــــــربــانــــم     روزی که به دنیا اومدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید که آرامش بخش روح و روان کسی باشی که با بودن تو دنیا براش زیباتر است بهانه ی زندگی ام تولدت مبارک..     دختر قشنگم سی مرداد تولد بیست و هفت سالگی بابایی بود ولی چون شب شهادت امام جعفرصادق بود تولد نگرفتم... اول شهریور تولد گرفتم دو روز بعدش... خواستم حســــــــــــــــــــــــــــــــابی سورپرایز بشه ............. که به...
12 شهريور 1393

آتلیه

سلام شیرینی خونه ی ما عزیز دلم روز بعد از عید فطر بردمت آتلیه خاله ی بابایی..... بالاخره طلسم آتلیه رفتن ما هم شکست. اینم عکسای قشنگت...                                   فدای خودت و لب خندونت برم عزیزم.. خاله خیلی ازت راضی بود میگفت خوب ژست میگیری...   پست بعدی به زودی ...
10 شهريور 1393

حواست هست خدا؟؟؟

    حواست هست خدا؟؟؟   هر وقت صدای شکستن خودمو شنیدم . گفتم باشه منم خدایی دارم...   حواست هست خدا ؟؟؟   از بچگی تا الان هر وقت زمین خوردم و به سختی پاشدم، یه جمله شنیدم که ... غصه نخور خدا بزرگه ...   حواست هست خدا ؟؟؟   حواست هست هر روز باهات درد و دل می کنم؟؟؟   حواست هست غصه هام داره سنگینی می کنه؟؟؟   حواست هست خیلی وقتا چشام بارونیه؟؟؟   حواست هست نفس کم آوردم؟؟؟   خدایا نفس می خوام !!! خوشی می خوام !!! زندگی می خوام !!!   خدایااااا... یه خنده از ته دل می خوام ...   همه خند...
6 شهريور 1393

مهمونی خدا

  الله هم صلا آل محمد صلوات به سبک ناز دونه ی ما سلام دخمل نازم همین طور که قبلا هم گفتم ما چند روز مانده به ماه رمضان اومدیم اردکان و همچنان هم اردکان هستیم. شما تو این مدت خیلی زبون درآوردی قربون اون زبون شیرینت برم که میای بهم میگی مامان عزیزم دوست دارم... اینقدر ذوق میکنم که نفس کشیدن یادم میره دیگه تقریبا همه کلمات رو میگی اما بعضی حرفاشو جابه جا میگی. سیداحمد = سِ مَمَد       عاطفه = عاطسه      محمد مهدی = مِ مِدی سیدصادق = سِ تادِ    حدیثه سادات = حَسَه سادات   حسینی پور = میسی موگو دیگه ...
30 مرداد 1393

زندگی منی !!

زندگی یعنی همین امروز همین حالا یعنی در آغوشت تا همیشه تا فردا زندگی یعنی نگاه تو کوک کردن قلبم با صدای تو دل دادن به آهنگ دل پاکت   خداوندا سپاس به خاطر این همه خوشبختی ، به خاطر اینکه فرشته ی نازنینی چون حدیثه کوچولو بهم دادی باورم نمیشه تو همون نی نی کوچولوی منی که انتظارت را می کشیدم حالا داری بغلم میکنی ، تمام کارهام رو تکرار میکنی ، برام دلبری میکنی ، شیرین زبونی میکنی ، بوسم میکنی و میگی دوست دارم و به همه میگی این مامان منه.... عزیزم تو هم تمام زندگی منی..!! وقتی منو تو آغوشت میگیری دستاتو دور گردنم حلقه میکنی و محکم فشار میدی و یه بوس محکم میکنی و میگی مامان منه اونقدر...
23 مرداد 1393

دلم خیلی گرفته

  شیشه ای می شکند یک نفر می پرسد که چرا شیشه شکست؟ آن یکی می گوید: شاید این رفع بلاست!!!! دل من سخت شکست، هیچ کس هیچ نگفت، غصه ام را نشنید. از خودم می پرسم ارزش قلب من از شیشه ی یک پنجره هم کمتر بود؟؟!     سلام تنها بهونه ی زندگیم . عزیزم .   بیشتر وقتا میام و به وبلاگت سر می زنم ولی برات پست نمیزارم خیلی حال روحیم خوب نیست انشاالله بعدا برات جبران می کنم. فقط بهت بگم که ماه رمضون اومدیم اردکان و مثل پارسال خونه نناجی رو گرفتیم و مستقل هستیم. خیلی هم زبون در آوردی و حرفای شیرین شیرین میزنی. ...
2 مرداد 1393

حمام بی درد سر

  سلام زندگی مامانی   همین طور که تو پست قبلی بهت گفته بودم  دیگه تو حموم گریه نمیکنی.. یعنی از تاریخ سیزدهم خرداد نود و سه. تو این مدت همش قصه ها و داستانام در مورد حموم رفتن و حموم نرفتن بود. خودم دیگه خسته شده بودم از بس که تو حموم گریه می کردی. دلم برات کباب میشد تحمل گریه ها و التماست رو نداشتم. خداروشکر که گذشت. حتی اطرافیان هم همیشه از خوبی های حموم برات می گفتن. یه بار خونه خانوم مقدم که از کربلا برگشته بود به بچه ها صابون و شامپو کوچولو که از کربلا آورده بود میداد شما با خوشحالی زیاد گرفتی. خانوم مقدم بهت گفت این شامپو رو ببر تو حموم سرتو باهاش بشور تمیز و خوشگل ب...
2 تير 1393